8 شهریور در آیینه خاطرات
روزگار سخت ترورهای تلخ
امروز سالروز انفجار دفتر نخست‌وزیری و شهادت رجایی و باهنر است

«روزگار سختی ‌می‌گذرانیم‌؛ صبر ایوب‌ می‌خواهد. » این جملات کوتاه را آیت‌الله اکبر هاشمی‌رفسنجانی در بخشی از خاطرات روز سه‌شنبه 10 شهریور 1360 خود می‌نویسد. جملاتی که حکایت از انفجارهای متعدد تابستان این سال و کشته و زخمی شدن بسیاری از سران نظام نوپای جمهوری اسلامی ایران و مردم انقلابی دارد. پس از عزل بنی‌صدر از مقام ریاست‌جمهوری در روزهای پایانی خرداد 1360، سازمان مجاهدین خلق (منافقین) وارد فاز مسلحانه و جنگ‌های خیابانی در برابر جمهوری اسلامی شد و شهادت جمعی از مهم‌ترین نیروهای انقلاب اسلامی نیز به عنوان یکی از حربه‌های اصلی آنان به کار آمد. پس از انفجار حزب جمهوری اسلامی در 7 تیر سال 60، اوضاع به سمت تعادل پیش می‌رفت که دفتر نخست‌وزیری نیز با اتفاقی مشابه روبه‌رو شد و طی آن علاوه بر جمعی از سران نیروهای نظامی و انتظامی، محمدعلی رجایی و جواد باهنر رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر جمهوری اسلامی نیز شهید شدند. تاکنون این حادثه از زوایای مختلف مورد بررسی قرار گرفته است اما آنچه شاید بتواند زاویه‌ای تازه بر بررسی این اتفاق بگشاید مرور خاطرات کسانی است که خود در متن این حادثه بوده‌اند.
  

انفجار؛ دفتر نخست‌وزیری
انفجار روز 8 شهریور 1360 در جلسه شورای امنیت ملی رخ داد. «روزهای یکشنبه جلسه شورای عالی امنیت ملی با حضور مسئولان لشکری و کشوری در نخست‌وزیری تشکیل می‌شد. رئیس‌جمهور، نخست‌وزیر، وزیر کشور و فرمانده سپاه و فرمانده نیروی انتظامی و ژاندارمری، مقامات ارتشی و دیگر سران نیروها در آن جلسه حضور داشتند و من به عنوان وزیر کشور در آن شرکت می‌کردم.» این جملات را آیت‌الله محمدرضا مهدوی‌کنی در کتاب خاطرات خود بیان می‌کند.
  

واکنش‌ها؛ پس از حادثه
آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی در خاطره روز 8 شهریور 60 خود، چگونگی خبردارشدن از این واقعه را چنین گزارش می‌دهد: «جلسه‌ علنی‌ داشتیم‌ و لایحه‌ بازسازی‌ مطرح‌ بود. ساعت‌ 3 بعدازظهر، هنگامی‌ که‌ عازم ‌رفتن‌ به‌ جلسه‌ علنی‌ بودم‌، صدای‌ انفجاری‌ شنیدم‌. معلوم‌ شد در نخست‌‌وزیری‌ بوده‌. دود و آتش‌بلند شد. از پنجره‌ دفترم‌ نگاه‌ کردم‌. گفتند اتاق‌ جلسات‌ دولت‌ است‌. فورا خبر رسید که‌ جلسه ‌شورای‌ امنیت‌ بوده‌ و آقایان‌ رجایی‌ و باهنر هم‌ حضور داشته‌اند. یک‌ ربع‌ بعد، بهزاد نبوی‌ آمد که‌ خودش‌ در نخست‌وزیری‌ بوده‌، سخت‌ ناراحت‌ و شوکه‌ بود. گفت‌؛ آقایان‌ باهنر و رجایی‌ شهید شده‌اند و عده‌ای‌ نجات‌ یافته‌اند. معتقد بود، به‌ خاطر نبودن‌ وسایل‌ آماده‌ آتش‌نشانی‌ و نرسیدن‌ فوری‌، در دو سه‌ دقیقه‌ اول‌، اینها شهید شده‌اند و اگر سرعت‌ عمل‌ بیشتر می‌شد، نجات‌ می‌یافتند.» روایت خود بهزاد نبوی که در آن زمان پست وزیر مشاور در امور اجرایی را بر عهده داشت از این حادثه شنیدنی است: «حدود ساعت 3 بود که من در اتاقم صدای انفجاری را شنیدم‌. از پنجره به حیاط نخست‌وزیری نگاه کردم‌. دیدم از یکی از اتاق‌ها آتش و دود بیرون می‌دو‌ید. همراه با دو سه نفر از برادرانی که آنجا بودند به سرعت به طبقه پایین آمدیم‌. دیدیم که انفجار در یکی از اتاق‌ها صورت گرفته و تعدادی از افرادی که در اتاق حضور داشته و خراش‌های سطحی برداشته بودند خود از اتاق بیرون آمدند.» علی‌اکبر ناطق‌نوری یکی دیگر از کسانی است که در کتاب خاطرات خود روز حادثه را چنین شرح می‌دهد: «در نمازخانه مجلس بودیم که یک مرتبه صدای انفجار شنیدیم. آقای احمد اسلامی معاون پارلمانی دولت خبر آورد که انفجار در دفتر آقای رجایی و باهنر که در جلسه شورای امنیت بودند، اتفاق افتاده است.» آیت‌الله مهدوی‌کنی هم درباره لحظه وقوع حادثه در کتاب خاطرات خود می‌گوید: «در وزارت کشور هر وقت خسته می‌شدم قدری استراحت می‌کردم. روز انفجار پس از ادای نماز ظهر و عصر و صرف ناهار در اتاق بالا کمی استراحت کردم. وقتی بلند شدم ساعت 25/2 بود. جلسه شورای امنیت ملی قرار بود حدود ساعت 30/2 در محل نخست‌وزیری تشکیل شود، خیلی خسته بودم گفتم پنج دقیقه دیگر هم بخوابم و بعد بلند شوم. ساعت 35/2 دقیقه بود بلند شدم و آمدم پایین و سوار ماشین زرهی شدم که در آن بی‌سیم و تلفن و وسایل ارتباطی وجود داشت. از خیابان بهشت که وزارت کشور قبلا در آنجا بود به طرف خیابان حافظ حرکت کردیم. همین که وارد خیابان حافظ شدیم،‌ شنیدم بی‌سیم داد می‌زند: مرکز مرکز نخست‌وزیری انفجار، انفجار در نخست‌وزیری... به وزارت کشور برگشتیم و به دفتر خودم آمدم که روبه‌روی نخست‌وزیری هم بود. دیدم اتفاقا از همان اتاق دارد آتش بالا می‌آید. بعد با کمیته تماس گرفتم گفتند بله آنجا انفجار رخ داده و آقایان را به بیمارستان بردند. نگفتند که اینها شهید شده‌اند. من توفیق نداشتم شهید بشوم. همین پنج دقیقه خواب بنده سبب شد که از این شهادت بی‌نصیب شوم.»
  

خبرهای متناقض؛ شهادت
پس از انفجار با آنکه تقریبا در خبرها مشخص شده بود که رجایی و باهنر شهید شده‌اند، اما خاطرات آیت‌الله هاشمی نشان از کورسوی امیدی دارد: «خبرهای‌ متناقض‌ می‌رسید. عده‌ای‌ مدعی‌ بودند که‌ بعد از انفجار، آقایان‌ رجایی‌ و باهنر را در حال‌ انتقال‌ به‌ بیمارستان‌ زنده‌ دیده‌اند و عده‌ای‌ می‌گفتند اشتباه‌ می‌کنند، آنها در آتش‌ سوخته‌اند. رئیس‌ شهربانی‌ سرهنگ‌ وحید، معاون‌ ژاندارمری‌، سرهنگ‌ ضیائی‌ و معاون‌ نیروی‌ زمینی‌ تیمسار شرفخواه‌ و سرهنگ‌کتیبه‌ مجروح‌ و بستری‌ بودند. [یوسف‌] کلاهدوز مسئول‌سپاه‌ پاسداران‌ و [خسرو] تهرانی‌ سالم‌ در آمده‌ بودند. تهرانی‌ کمی‌ سوخته‌ بود.» این کامل‌ترین گزارشی است که از مجروحان حادثه داده شده است. اما تا نیمه‌شب مشخص می‌شود که رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر جمهوری اسلامی ایران شهید شده‌اند. آیت‌الله هاشمی این مطلب را در خاطرات روز 9 شهریور خود مطرح می‌کند: «از طریق‌ احمد آقا، جریانات‌ را به‌ امام‌ گزارش‌ می‌دادیم‌. نیمه‌‌شب‌ دیشب‌، مطمئن‌ شدیم که‌ رئیس‌جمهور و نخست‌وزیر شهید شده‌اند. ساعت‌ شش‌ صبح‌، اعلامیه‌ای‌ به‌ نام‌ شورای‌ موقت‌ ریاست‌جمهوری‌ نوشتم و مراتب‌ را اعلام‌ داشتیم‌.»
  

عامل انفجار؛ مسعود کشمیری
پس از وقوع حادثه، تحقیقات گسترده‌ای برای یافتن عامل حادثه آغاز می‌شود. آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی در خاطره روز 11 شهریور خود می‌نویسد: «به‌ منزل‌ آقای‌ [موسوی‌] اردبیلی‌ در کاخ‌ نخست‌وزیری ‌رفتم‌. آقایان‌ مهدوی‌، ربانی‌املشی‌ و بهزاد نبوی‌ هم‌ آمدند. بهزاد، گزارش‌ کشف‌ توطئه‌ انفجار نخست‌وزیری‌ را داد. قرار شد آقای‌ ربانی ‌[املشی‌] دادستان‌ کل‌ کشور، پرونده‌ جریان‌ تحقیق‌ را زیر نظر بگیرد.» پس از آن هم چند روز بعد مرحوم ربانی‌املشی عامل انفجار را در یک پیام تلویزیونی معرفی می‌کند: «عامل انفجار نخست‌وزیری شخصی به نام مسعود کشمیری، دبیر شورای امنیت‌، بوده است‌.»
  

کشمیری چگونه دبیر شورای امنیت ملی شد؟
ناطق‌نوری در خاطرات خود درباره کشمیری می‌گوید: «آقای کشمیری... دبیر این جلسه بود که او هم از عوامل نفوذی بود مع‌الاسف حتی شهید رجایی هم به ایشان اعتماد پیدا کرده بود... برای انفجار نخست‌وزیری پرونده‌ای در اوین تشکیل شد و سوالاتی نظیر اینکه چه کسی کشمیری را آورد؟ معرف او کی بود؟ مطرح شد. حتی در آن زمان شایعه شد که وی هم شهید شده، در حالی که فرار کرده بود.» آیت‌الله مهدوی‌کنی هم درباره او می‌گوید: «کشمیری هم مدتی بود که توسط آقای بهزاد نبوی و آقای قنبری [خسرو تهرانی] به عنوان منشی و دبیر جلسه معرفی شده بود. من اطلاع از سابقه ایشان نداشتم، ولی بعدها گفتند که او از توابین است و قبلا از اعضای منافقین بوده و توبه کرده و بعد هم در گزینش نیروی هوایی مشغول به کار شده و از او تعریف می‌کردند. او ظاهر خیلی آرامی داشت و دبیر جلسه شورای امنیت بود. همیشه در دفتری که همراه داشت چیزهایی می‌نوشت. گاهی از فلاکسی که در آنجا بود برای اعضا چای می‌ریخت. در جریان جلسه هم هیچ حرفی نمی‌زد. ضبط صوتی هم همراه داشت که جلسه را به وسیله آن ضبط می‌کرد. خیلی آرام به نظر می‌رسید و نشان می‌داد که پسر آرام و نجیبی است. در آنجا یک میز مستطیل‌شکلی بود. آقای رجایی و دکتر باهنر کنار هم می‌نشستند. بنده هم به عنوان وزیر کشور پهلوی ایشان می‌نشستم. کشمیری هم روبه‌روی دکتر باهنر و آقای رجایی می‌نشست. یک کیف هم همیشه داشت که آن را زیر میز می‌گذاشت. ضبط صوت را هم بالا می‌گذاشت.» بهزاد نبوی سخنگوی دولت شهید رجایی اما در این‌باره  تاکید می‌کند که آشنایی با کشمیری نداشته است و در نخست وزیری نیز   به سبب موقعیت های شغلی متفاوت  ارتباطی در حد سلام  و علیک مانند بقیه کارکنان آنجا با او داشته است. اما روایت ری‌شهری از نحوه جذب کشمیری به گونه دیگری است: «این انفجار توسط کشمیری یکی از نفوذی‌های منافقین در کمیته اطلاعات اداره دوم ارتش انجام گرفت‌. مسئولیت این کمیته... آقای مهندس محمد رضوی بود...اعتماد ایشان به عنصری مانند کشمیری خطرساز شد... آقای رضوی آنقدر به کشمیری اعتقاد داشت که حتی پس از انفجار نخست‌وزیری در پاسخ به سوال تلفنی اینجانب در این باره می‌گفت‌: «من هنوز باور نکرده‌ام که کشمیری در این جریان نقش داشته باشد...» کشمیری ماموریت خود را برای خیانتکاران منافق چنان ماهرانه انجام داد که در شورای امنیت شرکت می‌کرد و معروف بود که گاه آقای رجایی پشت سر او ـ که مقید به نماز اول وقت بود! ـ نماز می‌خواند!»
  

از جنازه سوخته تا فرار
«جنازه‌ها را به‌ سالن‌ مجلس‌ آوردند. مشاهده‌ کردم‌، سخت‌ سوخته‌ بودند. آقایان‌ باهنر و رجایی‌ را فقط از دندان‌های‌ طلای‌ جلو دهان‌ و آسیاب‌شان‌ می‌شد تشخیص‌ داد. علامت‌ دیگری ‌نمانده‌ بود. مقداری‌ گوشت‌ هم‌، در کیسه‌ نایلونی‌ [جمع‌] کرده‌ بودند به‌ عنوان‌ فرد دیگری‌ به نام‌ مسعودکشمیری‌ منشی‌ جلسه‌. ابتدا نمایندگان‌ خیال‌ کردند، این‌ نایلون‌ متعلق‌ به‌ جنازه‌ آقای‌ رجایی‌ است‌. خیلی‌ متأثر شدند و فریاد می‌کشیدند.» این جملات را آیت‌الله هاشمی‌رفسنجانی در خاطرات روز 9 شهریور خود و از لحظه تشییع اجساد شهدای دفتر نخست‌وزیری بیان می‌کند. زمانی که هنوز مشخص نشده بود عامل این انفجارها کشمیری است، ناطق‌نوری هم در این باره می‌گوید: «موقعی که جنازه مرحوم شهید رجایی و باهنر را جلوی مجلس برای تشییع آورده بودند، حتی برای کشمیری هم جنازه درست کرده بودند و می‌گفتند که بدن ایشان در اثر سوختگی خاکستر شده است. آقای دکتر زرگر همان موقع اعلام کرد که این کار از نظر پزشکی غیرقابل قبول است، ممکن است استخوان‌ها پودر شود اما جمجمه نمی‌سوزد.» آیت‌الله مهدوی‌کنی اتفاق مهم‌تری از این تشییع جنازه را روایت می‌کند: «کشمیری پیدا نبود. با حسن‌ظنی که به این آقا داشتند، می‌گفتند او هم سوخته است. برخلاف آن دو نفر که جنازه‌شان بود این یکی جنازه‌اش نیست و خاکستر شده است. آنجایی که کشمیری نشسته بود یک قدری خاکستر جمع کردند، در نایلون ریختند و گفتند این هم آقای کشمیری است. لذا در روز بعد، هنگام تشییع جنازه، همین نایلون را روی ماشین گذاشتند و آقای مرتضایی‌فر هم از پشت تریبون صدا می‌زد: کشمیری! خداحافظ.» نحوه شناسایی هم از زبان خود آیت‌الله مهدوی‌کنی شنیدنی است: «در همان روز یا فردای آن روز، آقای بهزاد نبوی گفتند این جنازه کشمیری نبود. ایشان گفتند ما برای اینکه ببینیم کشمیری هست یا نیست، افرادی را فرستادیم خانه‌اش ببینیم آیا هست[یا] نیست؟ می‌خواستیم از خانواده‌اش مطلع شویم. ایشان گفتند وقتی رفتند دیدند که هیچ‌کس در خانه‌شان نیست. پدر و مادرش نیز غایب شده‌اند. از همین‌جا این شک پیدا شد که آیا کشمیری شهید شده یا نه؟»


منابع در دفتر روزنامه موجود است